الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
468
إحياء علوم الدين ( فارسى )
كردند ، صاحب آن گفت : بهايى « 193 » نيست . إلحاح نمودند ، گفت : زنى از سمرقند اين كنيزك را براى بنّان حمال فرستاده است . پس آن كنيزك را بر بنّان بردند و قصه باز نمودند . و گفتهاند كه در روزگار پيشين مردى در سفر بود و قرصى « 194 » داشت ، گفت : اگر اين بخورم بميرم . پس حق تعالى فريشتهاى بر وى موكل كرد و گفت : اگر آن بخورد روزى به وى ده ، و اگر نخورد مده : پس قرص با او بود تا آن گاه كه بمرد و آن را نخورد و از او باقى ماند . و أبو سعيد خراز گفت كه در باديه رفتم بى توشه ، و مرا فاقه « 195 » رسيد ، آن گاه از دور مرحلهاى « 196 » ديدم ، شاد شدم بدان كه رسيدم . پس در نفس خود انديشيدم كه بر غير خداى اعتماد كردم ، پس سوگند خوردم كه در مرحله نروم تا آن گاه كه مرا برند . پس براى خود در ريگ گويى كاويدم و تا سينه خود را در آن نهان كردم . پس اهل مرحله در نيمه شب آوازى بلند شنيدند كه اى اهل مرحله ، خداى را وليى است كه نفس خود را در اين ريگ حبس كرده است ، او را دريابيد . پس جماعتى بيامدند و مرا بيرون آوردند و به ديه بردند . و آمده است كه مردى در عمر لازم گرفت ، عمر گفت : براى عمر هجرت كردهاى يا براى خداى ؟ برو قرآن بياموز ، چه آن تو را از در عمر بى نياز گرداند . پس مرد برفت و غايب شد تا آن گاه كه بياموخت . عمر او را تفقد « 197 » فرمود ، او عزلت اختيار كرده بود و به عبادت مشغول شده . پس عمر گفت : مشتاق تو بودم ، چه چيز تو را از ما مشغول كرد ؟ گفت : قرآن بخواندم ، و آن مرا از عمر و آل عمر بىنياز گردانيد . عمر گفت : رحمك اللّه ، در قرآن چه يافتى ؟ گفت : وَ فِي السَّماءِ رِزْقُكُمْ وَ ما تُوعَدُونَ « 198 » يافتم ، پس گفتم روزى من در آسمان است و من در زمين مىطلبم ! پس عمر بگريست و گفت : راست گفتى . آن گاه پس از آن عمر گاه از گاه بر وى رفتى و با وى مجالست كردى . و أبو حمزهء خراسانى گفت كه سالى حج كردم . پس در اثناى آن چه در راه مىرفتم در چاه افتادم ، و نفس من خواست كه از مردمان استعانت كنم ، گفتم : به خداى كه نكنم . و هنوز اين خاطر تمام نكرده بودم كه دو مرد بر سر آن چاه گذشتند . يكى از ايشان ديگرى را گفت : بيا تا سر اين چاه بپوشيم تا كسى در اين نهافتد . پس چوب و نى بياوردند و آن را بپوشيدند . من خواستم كه فرياد كنم [ 351 ] ، پس انديشيدم كه بدان كس پناهم كه از ايشان نزديكتر است . آن گاه پس از ساعتى چيزى بيامد و سر چاه باز كرد و پايهاى خود فرو هشت ، و چنانستى كه مىگفت كه به من تعلق ساز ، در آواز گردانيدنى « 199 » كه من آن را مىدانستم ، پس به دو تعلق ساختم و او مرا بيرون آورد . چون
--> ( 193 ) بهايى ، فروشى . ( 194 ) قرص ، گردهء نان . ( 195 ) فاقه ، جوع شديد ( زبيدى 9 - 490 ) . ( 196 ) مرحله ، قرية ( همان جا ) . ( 197 ) تفقد ، بازجستن . ( 198 ) ذاريات 51 - 22 . ( 199 ) شرح زبيدى : في همهمة ( صورت خفى ، 9 - 491 ) .